حالم داره ازین زندگی نکبتی بهم میخوره که هیچ وقت توش آرامش نداشتم و همیشه هم متهم بودم که من مخل آرامشم ...
منی که فقط تو رفت و آمد بین خونه کارم ...
بدون هیچ حاشیه ای ....
بدون هیچ ....
هیچ ....
کلا احساسی هیچی دارم، هیچ مطلق ...
فکر که میکنم میبینم من 10-12 سال پیش تو بیست سالگی چقدررررررررررر پر آرزو و پر هدف بودم ...
لعنت به یک تصمیم غلط که غل و زنجیر روزهای خوبم شد ...
و نمیدونم شجاعت باز کردن این غل و زنجیرو نداشتم یا با وجدان بودن بیش از حد و ترس از داغون شدن یکی دیگه و نرفتن آبروش بدبختم کرد ...
بعضی وقتها باید خداروشکر کرد که مرگی هست ...
و باید شجاعت داشت تا باهاش روبرو شد ...
من آماده ام که رو برو بشم ، فقط نگران یکی ام ... یکی که همه چیز و رشته تسبیح زندگیمه ...
رشته حیات و ممات من، کاشکی نیومده بودی ، نه بخاطر من که بخاطر خودت ...
برچسب:
نویسنده: مهراد رستمیان