
چه دعوای کثیفی بود دیشب ... حالم داره ازین زندگی نکبتی بهم میخوره که هیچ وقت توش آرامش نداشتم و همیشه هم متهم بودم که من مخل آرامشم ... منی که فقط تو رفت و آمد بین خونه کارم ... بدون هیچ حاشیه ای .... بدون هیچ .... هیچ .... کلا احساسی هیچی دارم، هیچ مطلق ... فکر که میکنم میبینم من 10-12 سال پیش تو بیست سالگی چقدررررررررررر پر آرزو و پر هدف بودم ... لعنت به یک تصمیم غلط که غل و زنجیر روزهای خوبم شد ... و نمیدونم شجاعت باز کردن این غل و زنجیرو نداشتم یا با وجدان بودن بیش از حد و ترس از داغون شدن یکی دیگه و نرفتن آبروش بدبختم کرد ... بعضی وقتها باید خداروشکر کرد که مرگی هست ... و ب...
ادامه مطلب
ببین ... حالم ازت بهم میخوره ، وقتی هم میشینم فکر میکنم، میبینم از همون اول هم مجبورم کردی به دوستت داشتن ، برعکس چیزی که فکر میکردی ... دروغ نگم ، دوستت داشتم ... اما فقط یک خاطره دوره ... روزهای خوب هم فقط تاثیر داروی بیحواسیه که به خودم میزدم، اسمشو هم گذاشتم آمپول گوسفندیسم ... فقط تلقین میکنم که همه چیز خوبه ... چقدر دلم ازت پره و حتی دلم نمیخواد باهات در موردش حرف بزنم .... همین حرف نزدن هاست که فکر میکنی همیشه حق با تو بوده و من روی ابرا بودم از خوشی .... ...
ادامه مطلب